سيد محمد باقر برقعى

18

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

خوش باش و غم مخور كه زديد قلندران * دنيا و هرچه هست در او كام يك‌دم است ساقى بريز آب حياتم به جام دل * كاين چاك‌چاك را مى ناب تو مرهم است وهم و گمان ماست نه وصف جمال دوست * ابزار كشف برقع از او كى فراهم است هركس به كوى عشق قدم مىنهد ز صدق * قرب حضور دوست برايش محتّم است از جور روزگار و ز بىمهرى حبيب * بنيان زندگانى من جمله درهم است كو وعده‌هاى دلكشت اى دلبر عزيز * گويى وفا و عهد شما خانه بريم است نور چراغ عمر تو اى بىخبر بدان * همچون شعاع مهر بر اعضاى شبنم است دل از غبار كبر و منيّت چو دور شد * با عالم سروش حكيمانه محرم است « آتش » به عزم ميكده احرام عشق بست * يعنى طواف خانه‌ى دل حجّ اعظم است پرشكسته احوال جان به ساحت جانان كه مىبَرد ؟ * سرگشته را به جرگه ياران كه مىبَرد ؟ درّ يگانه‌ايم و گرفتار كثرتيم * ما را به‌سوى وحدتى آن‌سان كه مىبَرد ؟ اى خضر راه و مرشد لب‌تشنگان عشق * جز تو ، مرا به چشمه حيوان كه مىبَرد ؟ سوز و گداز عشق نباشد به هر سرى * خاكسترم به‌سوى عزيزان كه مىبَرد ؟ آنجا كه رمز و راز بود درس اهل دل * ره سوى قيل و قال دبستان ، كه مىبَرد ؟ آتش گرفت شاخه و بلبل در آن بسوخت * فرياد او به خانه‌ى باران ، كه مىبَرد ؟